سمنان
شیرین عسل من
روز 27 آذر رفتیم به سمت سمنان تا اینکه هم ی حال و هوایی عوض کنیم و هم اینکه مامانی و بابایی و بقیه شمارو ببینن و از دلتنگی در بیان و شب یلدا رو اونجا باشیم 
خلاصه صبح قبل از 8 راه افتادیم و نیم ساعت بعد جنابعالی بیدار شدی و شروع کردی به شیطنت تا خود سمنان و من و مامان جون وقتی رسیدیم اینجوری بودیم .این من
.این مامان جون
.
خلاصه که رسیدیم همه از دیدنت ذوق کردن
.
زودی بریم سراغ عکسا (بلاچه مامان این روزا عکس گرفتن ازت خیلیییییییی سخت شده )
چمدون بستن با ی فسقلی شیطون خیلیییییی سخته والا ![]()
پارمین:آخ جون قراره حمامم بریم ؟؟؟؟؟؟(یا به قول خودت مامام)
بذار ی تمرین بکنم .خو این چیه ؟

ااااا بابا همیشه تو حمام درشو باز میکنه و میریزه رو لیفم

خو بعدشم میشورتم

بعد از چند مین که رسیدیم زودی بازی و شیطنت رو شروع کردی

اینجا هم خونه خاله نداست از صندلی نگین خیلی خوشت اومده بود و کلی باهاش سرگرم بودی

از همه بیشتر از میز آرایشش خیلیییییییییییی خوشت اومده بود

سشوارشو بر میداشتی و میگفتی ایززززززززززز مثلا سشوار میکشیدی
خلاصه که کلی با وسایل دخترخالت سرگرم بودی و من و خاله و مامان جون هم سرگرررررررررررم![]()

از خواب ظهرتم که بیدار شدی نگین با مامان و باباش داشت کاردستی های مدرسشو درست میکرد و تو کلی کیفـــــــــــــــــــــــــــــــ کردی اون وسطا 

فردا صبحش که نگین مدرسه بود و خاله ندا سر کار حساااااااااابی شیطونی کردی

خونه بابایی بودیم و داشتیم میرفتیم دَدَر(لباس خوشگلتم عمه الهام داد بهت
)

خونه عمه الهام با اسباب بازی های سپهر کلیییییی بازی کردی و اصلا فکرشم نمیکردم از این جور اسباب بازیهام خوشت میاد.از همه جالب تر اینکه خودت با خودت بازی میکردی که همچین کاری از تو بعیییییییید بود .

اینا هم خیلی توجهت رو جلب کرده بودن و نزدیک بود داغونشون کنی که هواستو پرت کردیم و از جلو چشمت دورشون کردیم


اینجا هم صبح بود و تازه از خواب بیدار شده بودی و سپهر مدرسه بود و عمه الهام سر کار و جنابعالی از فرصت استفاده کرده بودی و آتیش میسوزوندی 

دخمل نازم عاشــــــــــــــــــــــــقتــــــــــــــــم![]()

صبح روز 3 دی هم به سمت کرج برگشتیم نصف راه رو بیدار بودی و به هر سازت رقصیدیم تا اذیت نشی و اذیت نکنی
![]()


سمنان
